سيد محمد باقر برقعى

3033

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

لجّاره اگر عيب تو مىكرد به تفضيح * باللّه ز منش بود دو صد مشت دهان را تو شكوه به جدّم على آوردى و بردى « 1 » * من شكوهء تو با كه برم ، تا برم آن را ؟ اسلام مرا گفت كه پاس تو بدارم * كز پيش تو آموخته‌ام شعر روان را « مزدشت » تو آيا به تو فرمود كه گويى * آن گفته كه افسرده كند جان و جنان را « 2 » آن شاعر يمگان نه مگر گفت و بجا گفت * كه « از گفتهء ناخوب ، نگهدار زبان را » « 3 » * * صد شكر كه آن حال بسى دير نپاييد * و احوال بگرديد و بديدى تو نهان را صد شكر كه آن خوب‌ترين يار دگر بار * آمد به سر مهر و صفا داد ، ميان را ديدى چو منت بوده‌ام از پيش هواخواه * يك‌سوى نهادى ، همه ناخوب گمان را صد شكر كه آن پير سخندانان بنواخت * با مهر خود اين شاعر فرزند و جوان را * * امّيد كه « امّيد » به من خرده نگيرد * اين پاسخ نادرخور ناسفته بيان را به كز مثلى مردمى آرم سخنى نغز * تا شرح كنم نسبت خويش و اخوان را : يارم همه‌دانى و منم هيچ مدانى * بارى چه كند هيچ مدانى ، همه‌دان را ؟ حكم ديوان قضا هركه را ديده بر آن چهرهء گلگون افتاد * چون شقايق ، دلش از داغ تو ، پرخون افتاد باد سرگشته در آفاق شب تيره ، چو ماه * هركه از دايرهء مهر تو ، بيرون افتاد عقلم از عشق ، نه بيهوده به خود سلسله بست * حكم ديوان قضا بود ، كه مجنون افتاد بر در عشق نه من حلقه به گوشم تنها * ماه نو نيز ، در اين حلقه ز گردون افتاد سر بازار وفا ، جان همه بگذار و برو * آن كه جان برد از اين معركه ، مغبون افتاد دل شيران به عبث ، صيد غزالان نشود * كس ندانست به دام تو ، دلم چون افتاد نه همين سينهء من سوخت ، كه از مهر تو بود * داغ هر لاله كه بر سينهء هامون افتاد

--> ( 1 ) - بردى : در اينجا به معناى « نفع بردى » و يا « سود بردى » است . ( 2 ) - جنان : قلب ، نهان . ( 3 ) - وامى از ناصر خسرو علوى قباديانى .